"دانی که چیست دولت، دیدار یار دیدن"
و جوابیه یکی از رفقا به این مصراع:
"از محضرش گریزان بر یک طرف دویدن"
مصراع دوم کلی امروز بساط خنده شد....
بیچاره حافظ...
آقای ساعتی رفت.......
نمی توانم حرفی بزنم....
یادم به روزگاری است که در دفتر دبیران دبیرستان آقای ساعتی را به گونه دیگری شناختم....
سر کلاس وقت نشده بود این مرد را کامل بشناسم.....
صفای این مرد بیرون کلاس چندین برابر کلاسهای پر صفای این مرد بود....
وقتی از کوه حرف می زد مست مست بود....
هیچ وقت فکرش را نمی کردم پیکر او را به دوش بگیرم.....
و لبخندش را این بارهنگام تلقین ببینم....
همه می خواستند برای آخرین بار چهره اش را ببینند.....
چهره ای که هنوز آرام و مطمئن بود....
من دلش را نداشتم بروم ببینم....اما بچه های دیگر می گفتند که
موقع شستن از دماغش خون آمد و
و حال عجیبی به همه دست داد
بچه ها طاقت دیدن خون آمدن از دماغ آقای ساعتی را نداشتند
چه بسد به دیدن شستن جنازه.....
پیکرش عجیب نحیف شده بود....
عجیب سبک شده بود....
رفت....
ما ماندیم و کوله باری خاطره.....
قدر باقی معلمان را بدانیم.....
قبل از اینکه حسرت رفتنشان را بدانیم....
تمت.
ناصر همیشه رفیق است....
بخصوص در مواقع سختی....
یکی از کسانی که همیشه می توان روی او حساب کرد ناصر است.....
ناصر الان داغدار است....
این نوشته را نوشتم برای احترام به ناصر دوست داشتنی.....
امیدوارم رنگ زندگی اش از این به بعد همیشه شادی باشد....
تمت.
امیر مومنان علی مرتضی می فرمایند:
صبحگاهان...رهروان شب ستایش می شوند.....
تمت
دلم چونان مرغی بی آشیان
مدتهاست
بند هیچ بامی نمی شود......
دائم به یاد قامت آن سرو کشمری
لرزد چو بید ما را قلب صنوبری
ناهید و تیر در رتبه کیستند
ای زهره تو را مه و خورشید مشتری ....
خنک آن قماربازی که باخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر....
بد باخته ام....
خیلی چیزها را....
شاید و حتما این آخرین قمار زندگی من است....
تمام دار وندار مادی و معنوی ام روی تخته است....
عجیب قماری است....
از جمیع دوستان التماس دعا داریم....
باشد که این آخرین قمار را نبازیم...
تمام امیدم به لطف و کرم طرف مقابل است....
آخر میدانید...طرف مقابلم در این قمار کریم است...
خودش به این نام خویش را خوانده است....
عجیب قماری است....
یک طرف کریم و یک طرف بخیل.....
یک طرف ستار و یک طرف هتاک....
آخرش چه من ببرم چه او...
او برده است
چه من ببرم چه ببازم....
او برده است....
عقل محاسبه گر را مدتی است از مدار ذهنم خارج کرده ام ....
چند وقتی است که بی عقل بی عقلم....
اما...
دلم می خواهد بازی کنم....
اگر قرار است همه زندگی را ببازم به کریم ببازم......
تمت....
آه کردم چون رسن شد آه من....
گشت آویزان رسن در چاه من......
مدتی است بودنها را به نبودن بدل نموده ام
باشد که خود را بازیابم....
تمت....
از برای تاریخ می نویسم
امروز را
تا تاریخ بداند
من او را هیچ وقت فراموش نمی کنم
از برای تاریخ می نویسم
تمام آدمهای خوب و بد قصه تاریخ دارند
تاریخ مهم ای که خوب یا بد بودن آنها از آنجا شروع شد
من هم تاریخ دارم
تاریخ من امروز بود...است....خواهد بود
تاریخ من هر روز است
از برای تاریخ می نویسم
می نویسم تا تاریخ بداند
رفتنش و نماندش را حس می کنم
می نویسم تا تاریخ بداند
شمارش تک تک روزهایش برایم مهم است
می نویسم تا خدا....چه می گویم.....
خدا که همیشه قبل از دانستن من می دانسته است.....
از برای تاریخ می نویسم
تا بداند من هیچ وقت تاریخ مصرف نداشته ام
از برای تاریخ می نویسم
امروز هم تاریخ قصه من است
شاید که نه
حتما
فردای فردا ها اگر بخواهم خودم را به روزی ارجاع دهم
به امروز ارجاع می دهم
تا بدانم که بوده ام
چه کرده ام و
چه نکرده ام و
چه خواهم کرد
می نویسم تنها برای حجت بین خودم و خداوندگار تاریخ
خداوندگار ازلی و ابدی من
تا هیچ وقت امروز از یادم نرود
امروز شروعی بود بر تاریخ کهنه من.........
شروعی که مطمئنم
پایان ندارد......
تمت
السلان علیک من ناصر اعان علی الشیطان....
سلام بر تو ای ماهی که ما را در برابر شیطان یاری کردی.....
...الوداع...
برگرفته از دعای 45 صحیفه....
این نوشته تمت ندارد
چون ماه خدا تمامی ندارد......
حرف مولایم را تازه دارم می فهمم....اگر بفهمم
خار در چشم
و استخوان در گلو
قربان غریبیت مولا....
السلام علیک یا بوتراب
کاش خاک باشم
که تو پدرم باشی......
تمت.

